بیخودی های من
من اگر مانشوم تنهایم، تو اگر مانشوی خویشتنی، چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد!!!
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
پسری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید.
آن جوان بعد از بسیار فکر پیش استادش رفت و با خجالت گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگی ما را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست.
حالا دختریرا که خیلی دوست دارم شرط مانده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چی کار کنم؟
استاد به او گفت:از تو یک تقاضا دارم به خانه ات برو و د
...ست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و برایت میگویم چکار کنی
جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستهای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود شست زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چرک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته بود را دید
طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز ه میفتاد.
پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را برایم نشان دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون او زندگی اش را برای آینده من تباه کرد . . .
کسیکه دیروزش را بخاطرشمافداکرد اورا به بخاطرامروزخویش نفروشید......






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 خرداد 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات