بیخودی های من
من اگر مانشوم تنهایم، تو اگر مانشوی خویشتنی، چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد!!!
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود . پادشاهی از آنجا می گذشت , نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت :
آقا از چه راهی میتوان به شهر رفت ؟

بعد از شاه وزیرش هم نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت :
راهی که به شهر می رود کدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به شهر می رود کدامست؟
هنگامی که آنها رفتند ، او شروع به خندیدن کرد. مردی که کنار او نشسته بود، از او پرسید:
برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد : اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود .

مرد با تعجب از نابینا پرسید :
چگونه متوجه شدی؟
مگر تو کور نیستی؟

نابینا گفت :
رفتار آنها , پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل با احترام سوال کرد.

وزیرش هم مردی معمولی بود.

ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده و تو سری زیاد خورده باشد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 1 اردیبهشت 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو